یک سال شب و روز در هراس بودم با اینکه خودمو برای این اتفاق اماده کرده بودم، اما وقتی گفت داره پدر میشه، دنیا روی سرم خراب شد تمام قدرتم پاشید خودم پاشیدم خون توی رگم ایستاد و نمی دونم چی گفتم و چکار کردم اما گریه نکردم عزا نگرفتم سِر شده م فقط می دونم که دیگه نمی تونم بهش نگاه کنم
اشتراک گذاری در تلگرام
درباره این سایت